Saturday, July 2, 2016

فروشنده‌ی خوب، خریدارِ ناشی

فروشنده‌ی خوب، خریدارِ ناشی
همواره فروشنده‌ی خوبی بوده‌ام، ولی به ندرت خریداری هوشمند. بیشتر شغل‌هایی که داشتم مدیریت فروش یا بازرگانی بوده به غیر از یک دوره که مدیر کارخانه‌ی شرکت هنکل بودم  که آن هم یکی از پر تنش‌ترین دوره‌های زندگی‌ام بود. البته نه از لحاظ کاری،نه، ابدا.

اتفاقا آن موقعیت بهترین شغلی بود که به غیر ا ز شغل‌های  فروش داشتم. چالش آن دوره شخصی بود و ادامه‌ایی بود بر اندوخته‌ی تجربیات زمان دانشگاهم که زندگی "خرید و فروش" است.

خرید و فروش! زمانی مدیر فروش شرکت "ایران هنکل" بودم و مواد اولیه‌ی لوازم آرایش بهداشتی و شوینده می‌فروختم. به جنسی که می‌فروختم اعتماد داشتم. اعتماد. برای همین خوب می‌فروختم. یعنی در بعضی مواقع حتی درباره‌ی اجناس هم با مشتریان حرف نمی زدم فقط گپی کوتاه و لبخندی رضایت‌مند و سپس فروش خودش انجام می‌شد.
یکی از افرادی که از گفتگو با وی لذت می‌بردم مدیر عامل شرکت پاکشو آقای مهدی فضلی بود (نام شرکت بعدا به گروه صنعتی گلرنگ تغییر کرد. در آن هنگام گلرنگ نام برند شوینده‌ی پاکشو بود.) جلسات ما کوتاه و پربار (از لحاظ تجاری) و بدون نیاز به ترفندهای رایج فروشندگی بود. فروشنده و خریدار هر دو هوشمند.

این رویه کاری من ادامه پیدا کرد. فرمول ساده بود، یا حداقل اینطور به نظر میرسید:" محصول را بشناس، به کیفیت و امتداد حفظ کیفیت آن اعتماد کن، از آن استفاده کن و بقیه‌ی کار را به لبخندی مطمئن، منشی متین، نگاهی عمیق، فشردن دستی گرم و محکم و ارائه‌ای بی‌نقص حرفه ایی و اعتماد بخش بسپار."

خرید و فروش! پس از هنکل برای شرکت تجاری‌ایی کار کردم که مدیریتش با خانم جوانی به نام شیوا سعادت لاجوردی بود. جوان را برای این می‌گویم چون ایشان یک سال از من جوانتر بودند. خارج شدن از شرکت هنکل و برگشتن به تهران و استخدام در شرکت خانم لاجوردی، یعنی رها کردن یک شغل مدیریتی با چهل و پنج نفر کارمند و نشستن پشت یک میز کوچک در برج سایه در خیابان ولیعصر و تبدیل شدن دوباره به یک فروشنده، فشار زیاد روحی بر من سی و یک ساله گذاشت. ولی یک درس جالب از خانم لاجوردی گرفتم.

هنگامی که در دوره‌ی رکود کاری از ایشان سوال کردم چرا مرا ساعت‌ها در دفتر نگاه می‌دارد وقتی فقط یک جلسه‌ی کاری با شخصی داریم به من گفت:« ارائه‌ی حرفه‌ایی و اعتماد بخش شما نماد شرکت من است و شما خیلی خوب می‌توانید خودتان را بفروشید. مشتریان اینگونه جذب می شوند.»
لب کلام:« زندگی خرید و فروش است و کسی که فروشنده‌ی خوبی است عملا شخصیت خود را عرضه می‌کند نه محصولی را ولی اگر آن فروشنده به محصولی که در دست دارد اعتماد کند، محصول یا خدمات خود به خود به فروش می‌رود.»
این رویه در شرکت‌های بعدی که در آنها کار کردم ادامه پیدا کرد ولی یک جای کار می‌لنگید. یعنی بخش نخست "خرید و فروش".

همیشه با خودم فکر کردم که من چگونه خریداری هستم؟ یا اصلا چه می‌خواهم بخرم؟ تا آنجایی که یادم می‌اید پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل و آشنا، معشوق و همراه و همسر و فرزند و حتی همکارانم به من "ولخرج" می‌گفتند. انگار تعادلی در فروش و خرید زندگی‌ام، چه در عرصه تجاری و چه در زندگی شخصی‌ام وجود نداشته و به نحوی آشکار...ندارد.

نظر شخصی من این است که ما خریدار یا حتی به نوعی گدای اعتماد و محبت هستیم، وقتی اطرافم رانگاه می‌کنم، مخصوصا در روابط شخصی‌ام، متوجه می‌شوم که در این زمینه نه تنها خریداری هوشمندی نبودم بلکه گدایی ناشی هم بودم.

مشکل از نظر من البته، موقعی پیش می‌آید که رویه‌ی خرید و فروش تجاری به روابط شخصی و روحی و عشقی  امتداد پیدا میکند. یعنی اینجا اعتماد و عشق را باید خرید و آن هم با پول و نه با محبت و اعتماد متقابل. اینجاست که جمله‌ی ساده ایی که سالیان سال آنرا شنیدم ولی  آنرا بی‌اهمیت خواندم در گوشم زنگ می‌زند و تکرار می‌شود:« زندگی خرید و فروش است.»

"از من حمایت کن تا به تو عشق بورزم...از من حمایت کن تا به تو اعتماد کنم... از من حمایت کن تا به تو محبت کنم...از من حمایت کن تا با تو عشق بازی کنم..."

و همه‌ی حمایت ها به داشتن پول به پول به خرج کردنش می‌انجامد. بسیار ساده و غمناک.

دیروز با دوستی صحبت می‌کردم. به او گفتم:« من هنوز یک رویاییِ رمانتیکِ یک دنده‌ایی هستم که فکر می‌کند هزینه‌ی خرید عشق، ولخرجی محبت و مهر است. ولی به تدریج به شعاری که روزی روی در یک مینی بوس دیدم اعتماد پیدا کردم که "گشتم نبود، نگرد نیست"»
پس بجای تلاش در دریافت محبت دنبال پول بیشتر میگردم تا عشق بخرم، حتی اگر موقتی باشد.

همواره فروشنده‌ی خوبی بوده‌ام، ولی در خرید، یک خریدارِ ناشی.

Tuesday, September 29, 2015

Methylene Blue



And there it was, me and you,
with all the things we thought and dreamt to do
stranded but wishful on islands of withdrawal,
where to go, when to say, what to do.

Surreal but real, what bonds us strong
a pledge unsaid neither right or wrong
miles away, years apart despite the odds
deep within, a yearn in veil, all along.

And there it is, me and you,
restless hearts beating methylene blue,
with a candle still aflame,
in the darkness, burning strong, without a clue.

Would we be traversing time?
would we be transcending fear?
would we dance to a different rhyme?
a different tune, would we bear?

Payman Abdali
Banafsh

September 30th 2015

Saturday, May 2, 2015

بگذر





از من دیوانه بگذر
از خودم بیگانه بگذر
پر هوس درگیر معنی
از چنین آواره بگذر
تا که راز دل ناگفته است
            ذوق تمنای تو می جوشد
            دل که به عشقت شکفت
            رازی نماند

خودخواهم پر گناهم
بد مستی پر فغان
گمگشته بی هدف در رویای بی پایان جانم
دل تنگم، مهربانم
بی پرده دل ستانم
من درراه، عاشقی،  بازی رندانه ندانم
ای زیبا، رقصنده ی مستی من
دل فریبا
در سفالین کاسه ی دلدادگی ام
اسرار نیست

بی وفا.........
از من مستانه بگذر
از زمان جامانده بگذر
از پریشانی پر از شور
از چنین گمگشته بگذر

گل که نشکفته است، تو بلبل خوش خوان این بستانی
ولی راز نمایان که شد ....تو نیز نمانی

بنفش
پیمان ابدالی
15 فروردین 1394

Tuesday, April 21, 2015

پیمان ابدالی در یک قوطی

 
متولد تهران هستم.  هنوز شاید دو ماهه هم نشده بودم در گرمای نیمه سال 1344 که اولین سفرم شروع شد.  ما از تهران به خرمشهر رفتیم.  شهری که آن موقع شور کار وتجارت و رشد و آبادی داشت.
از طرف پدرم بختیاریم.  ایل بختیاری هم ایل مسافر است.  مواجهه با چالش های نو، ساختگاری با محیط های جدید در کمترین زمان و ادامه ی سفر.

همیشه یک فکر تازه که با شوق درباره اش بحث کنم، همیشه مرز جدیدی که میخواهم بشکنم و همیشه سفری پیش رو.  حس مسافر بودن همیشگی در ژن آدم هم فرو میره.  همین میشه که درد ها رو شروع میکنه.  هر دردی یک سفر جدید، هر چالشی یک ایستگاه قطار با آدمهای جدیدی که سوار میشند و اونهایی که پیاده میشن.  بعضی ها وقتی سوار میشن دلت نمیخواد که پیاده بشن ولی سفره دیگه. هر کسی جایی میره.  انگار تنها کسی که جایی نداره بره خودم هستم.  انگار همه میدونند که کجا بند میشند به غیر از من. 

همین قضیه در همه ی زمینه های زندگی ام نفوذ کرده.  کارهایی که میکنم ناخودآگاه درست مثل یک سفر تمام میشن.  یادمه استخدام یک شرکت ژاپنی شدم و با شوق به پدرم گفتم که بابا من نمیرم پراگ میمونم پیشت و با ژاپنی ها کار میکنم.  حقوقش کمتره ولی من میخوام همین کار را تا آخر عمر بکنم دیگه از کارهای دیگه خسته شدم.  ولی انگار قطار زندگی من کلا با یک جا بودن مشکل داره.  شرکت بعد از دو سال و نیم تعطیل شد و من برگشتم ایستگاه اول. حتی زندگی ام در آمریکا با یک سفر کاملا احمقانه با ماشین و تنهایی از سان فرانسیسکو تا واشنگتن دی سی که چهار روز و سه شب به طول کشید تمام شد........رفت.............سفره دیگه تموم میشه.......دوباره شروع میشه..........میره ایستگاه بعدی...............

سفره. هر کس جایی میره. هر کس چیزی میگه.  بعضی ها یک تکه از دلت را توی یک ایستگاه ازت میدزند و جا میگذارند توی ایستگاه........بعضی وقتا هم دل بعضی ها جا میمونه تو کوپه ولی من نمی فهمم تا اینکه به ایستگاه بعدی برسم و بعله....................  بعضی ها هم که همسفرت هستند واقعا مسیر دیگری دارند که اول متوجه نمیشی.  ولی وقتی آخرشبه و همه خمارند و گیج و قاتی میفهمی طرف سه تا ایستگاه اون ور تر پیاده شده و فقط کیفش مونده رو صندلی بغلی.............خوب مگه همین دو دقیقه پیش نبود که داشتیم کپ میزدیم؟............... بعد یکهو متوجه میشی که دوسال گذشته........بعد متوجه میشی ده سال گذشته...........بعد متوجه میشی که فقط داشتی با خودت حرف میزدی.  البته خودم را میگم ها.  اصلا آدم ها برای همین دنبال مواد توهم زا میگردند نه؟  خوب زندگی من اصل توهمه.......فکر کن که صبح پاشی و ندونی کدام کشوری، چند سالته، انگشت پات که درد میکنه شب قبل به کدوم پایه ی میزی خورده........حتی اصلا در وجود و جنسیتت هم شک کنی ......همه ی فکرهات ایده ها، یادها،خنده ها گریه ها کلا در یک آن پاک شده باشند.....در یک لحظه.............یک آن.............معلق...........بدون هیچ هویت...... ...تا حالا اینجوری شدی؟  اگه شدی میفهمی که پیمان ابدالی بودن یعنی چی..........

ولی سفر من پایانی نداره.  بعضی وقت ها برمیگردم ایستگاه های قدیمی و همه چیز مثل قبله.  مثل همین پریروز در پراگ با الکس و مارتین و استیو و کاوه کنار رودخانه ولاتوا در ناپلاوکا.....انگار همین دیروزش بود که داشتیم آبجوها را یکی یکی میرفتیم بالا، دخترای دامن کوتاه را دید میزدیم و بدو بدو دنبال دستشویی خالی میگشتیم. اگه دوست دختر مارتین حامله نشده بود و ما با همدیگه همزمان سوال نکرده بودیم که بار آخر کی بوjد که اینجوری دور هم بودیم به هیچ عنوان به عقلمان هم نمیرسید که دوسال پیش بود............دو سال پیش.........دو سال گذشته........بعضی مواقع خیلی چیزا مثل قبله ولی با یک روش منطقی تغییراتی کرده مثل دیدن نیوشا و بیتا و کودک عزیزشان که دل من را برد..............ولی بعضی وقتا برمیگردم و میبینم که ایستگاه ایستگاهه ولی کسی دیگه توش نیست......حتی کسی یادش هم نمیاد.....حتی بعضی ها سفر را انکار میکنند..........البته ناگفته نمونه بعضی ایستگاه ها و مسافرها و سفر ها را خودم فراموش کردم......................حتی همان همسفرهای قدیم را هم که میبینم هیچ خاطره ی مشترکی باهام ندارند.......................این رو تو سفرم به آمریکا درک کردم......................دو سه تا دوست و همسفر قدیمی یک چیزهایی یادشون بود....که باز هم باعث شادی شد و میشه و خواهد شد.........................ولی بعضی ها اصلا انگار نه انگار که ما با هم پیاله ها خالی کردیم تو ایستگاه ها............................. خوب سفره دیگه...........زمانه.......میگذره.......مستیه میپره...............خماریش میمونه تو حافظه...................

بعضی وقتها خودم هم ایستگاه ها را یادم نمیاد.......ریزش فکر.....ریزش مو........یا شلاق این گردونه...........زمانه دیگه............میگذره..........  پسرم بهم میگه من ریست میشم یعنی در یک آن کلا همه چیز را فراموش میکنم.............شاید حرف هام رو.........شاید قول هام رو.............البته همه اش هم منفی نیست، یعنی بعضی وقت ها بذرهایی را که کاشتم توی گلدون های ایستگاه ها.........همون هایی که بعضی وقتا برمیگردم و فکر میکنم چقدر آشناست ولی اصل کاشت  را هم فراموش میکنم........شنیدم که اسم یک پرنده که غذایش را قایم میکند و بعد یادش میره "اسکله".......من ترجیح میدم همون کلمه ادبی کسخول را استفاده کنم..................راست میگه من کارهام، رفتارم، احساسم، برنامه هام، خوشی هام، ناخوشی هام، دلدادگی هام، شکست هام ......همه و همه براساس مسافر ابدی بودنمه....... نمیدونم خوبه یا بده یا اصلا خوب یا بد چه معنی داره.............

تو سفر بودن معنی را از همه چیز میگیره ولی دوباره به همه چیز یک معنی دیگه میده.............ولی خوب همینه دیگه.......زندگیه..........فقط زندگی.............شاید من زیاد جدی میگیرم ولی شاید هم فقط توی یک مسیرهای خاص یک سری چیزها را جدی میگیرم................این زمونه بهم یاد داده با درد و کوفت و مرض هم که شده باید قبول کنم که آدم مسافر را جدی نمیگیرند...........هیچ کجا............نه تو کار کسب...........نه تو کار هنر...............و نه تو کار دل...............هیچ کجا آدم مسافر را جدی نمیگیرند.....................بیخودی زر میزنم.....بیخودی داد و فریاد میکنم و مینالم...............بیخودی شعر و آهنگ میسازم............واقعا "نگرد نیست، گشتم نبود" را باید شعار خودم کنم................نیست.........هیچ کدامشان نه از طرف من و نه از طرف این گیتی لعنتی که حداقل اگه خواننده بود صداش خوب بود..............................یعنی حتی برای یک سفر کوتاه هم نیست...........دو سال .......ده سال.......سی سال......و امسال که میشه پنجاه سال.

سفرها فقط لحظه های به یاد ماندنی دارند.  و بعضی از این لحظات مانند کشیده شدن دسته ترمز اضطراری قطار درست هنگامی که قطار به بالاترین سرعت خود رسیده تمام چهارچوب بدنم را جابجا میکنند............یک لحظه است دیگه.........میگذره.......

یک لحظه است.  فقط یک لحظه...........یک لحظه فکر کنی......زمانی که دوستانت بجایی اینکه بگویند "خوب برنامه های بعدی ات  چی یند؟" ....................................................................................با لبخندی پر آرامش میگویند "خوب از ماجراهات تعریف کن."..............................................یک لحظه است........................  فقط یک لحظه ........یک لحظه که دقیق فکر کنم..........................................................آیا من به منزلی جدید در مسیر زندگی ام رسیده ام؟............ یا شاید این آخرین ایستگاهی بود که رسیدم..........باید منتظر قطار بعدی باشم.........امیدوارم زیاد تاخییر نداشته باشه......دو سال.......ده سال........تا آخر


پیمان ابدالی  در یک کوپه
توی قطار ICE622  به طرف دوسلدورف جایی در آلمان
21 آوريل 15

Thursday, March 5, 2015

Winter's song


I dreamt and searched everywhere 
for an eyesome maiden,
with eating eyes and wavy hair
beating heart traversing mine
passionate but honest and truly fair
but couldn't find her anywhere

Eagerness brought me but despair,
even in a cold and snowy winter air
when her eyes sparkled with a flare
her lips like torch flames in the passionate air
she turned away as I kissed her there
then she left and was not there.

Melodious songs composed with care
presented as gifts , unique and rare
could not change her unwavering stare
Lost into the abyss, like a deathbed prayer
torn into pieces with battering wear
she whispered something in midair 
and as I returned 
I could not find her there

Alas I drove for five hundred miles
Through the desert in a snowy night
where I read a commoner's verse
on the back of a passing truck
"Don't search; I did;
She is not there......." 

Payman Abdali
March 6th 2015

Saturday, September 20, 2014

عشق در يك بعد از ظهر برفى - Love on a snowy afternoon


مينوشم هر جرعه ى با تو بودن 
مى شمارم هر نفس پر حرارتت را
ميرقصم با هر تپش قلبى كه
به شوق و شور و نياز رسيدن 
به آهنگ هوس نهفته در نگاه 
به ترس گذر از مرز رسوايى
ميتپد افسار گسيخته
ميتپد ديوانه وار
بى قرار در سينه ى تو
پر شرر در آغوش من
در يك بعد از ظهر برفى



I drink every sip of our togetherness 
and count every burning breath
I dance with each beat of your heart
that beats 
on passion and longing
on the yearning hidden in every glimpse
on the fear of infatuation revealed
that beats restlessly, unbridled
in your chest
flaring with compassion
in my arms
on a snowy afternoon.

Love, making love on a snowy afternoon
عشق بازى، عشق در يك بعد از ظهر برفى