Saturday, May 2, 2015

بگذر





از من دیوانه بگذر
از خودم بیگانه بگذر
پر هوس درگیر معنی
از چنین آواره بگذر
تا که راز دل ناگفته است
            ذوق تمنای تو می جوشد
            دل که به عشقت شکفت
            رازی نماند

خودخواهم پر گناهم
بد مستی پر فغان
گمگشته بی هدف در رویای بی پایان جانم
دل تنگم، مهربانم
بی پرده دل ستانم
من درراه، عاشقی،  بازی رندانه ندانم
ای زیبا، رقصنده ی مستی من
دل فریبا
در سفالین کاسه ی دلدادگی ام
اسرار نیست

بی وفا.........
از من مستانه بگذر
از زمان جامانده بگذر
از پریشانی پر از شور
از چنین گمگشته بگذر

گل که نشکفته است، تو بلبل خوش خوان این بستانی
ولی راز نمایان که شد ....تو نیز نمانی

بنفش
پیمان ابدالی
15 فروردین 1394

Tuesday, April 21, 2015

پیمان ابدالی در یک قوطی

 
متولد تهران هستم.  هنوز شاید دو ماهه هم نشده بودم در گرمای نیمه سال 1344 که اولین سفرم شروع شد.  ما از تهران به خرمشهر رفتیم.  شهری که آن موقع شور کار وتجارت و رشد و آبادی داشت.
از طرف پدرم بختیاریم.  ایل بختیاری هم ایل مسافر است.  مواجهه با چالش های نو، ساختگاری با محیط های جدید در کمترین زمان و ادامه ی سفر.

همیشه یک فکر تازه که با شوق درباره اش بحث کنم، همیشه مرز جدیدی که میخواهم بشکنم و همیشه سفری پیش رو.  حس مسافر بودن همیشگی در ژن آدم هم فرو میره.  همین میشه که درد ها رو شروع میکنه.  هر دردی یک سفر جدید، هر چالشی یک ایستگاه قطار با آدمهای جدیدی که سوار میشند و اونهایی که پیاده میشن.  بعضی ها وقتی سوار میشن دلت نمیخواد که پیاده بشن ولی سفره دیگه. هر کسی جایی میره.  انگار تنها کسی که جایی نداره بره خودم هستم.  انگار همه میدونند که کجا بند میشند به غیر از من. 

همین قضیه در همه ی زمینه های زندگی ام نفوذ کرده.  کارهایی که میکنم ناخودآگاه درست مثل یک سفر تمام میشن.  یادمه استخدام یک شرکت ژاپنی شدم و با شوق به پدرم گفتم که بابا من نمیرم پراگ میمونم پیشت و با ژاپنی ها کار میکنم.  حقوقش کمتره ولی من میخوام همین کار را تا آخر عمر بکنم دیگه از کارهای دیگه خسته شدم.  ولی انگار قطار زندگی من کلا با یک جا بودن مشکل داره.  شرکت بعد از دو سال و نیم تعطیل شد و من برگشتم ایستگاه اول. حتی زندگی ام در آمریکا با یک سفر کاملا احمقانه با ماشین و تنهایی از سان فرانسیسکو تا واشنگتن دی سی که چهار روز و سه شب به طول کشید تمام شد........رفت.............سفره دیگه تموم میشه.......دوباره شروع میشه..........میره ایستگاه بعدی...............

سفره. هر کس جایی میره. هر کس چیزی میگه.  بعضی ها یک تکه از دلت را توی یک ایستگاه ازت میدزند و جا میگذارند توی ایستگاه........بعضی وقتا هم دل بعضی ها جا میمونه تو کوپه ولی من نمی فهمم تا اینکه به ایستگاه بعدی برسم و بعله....................  بعضی ها هم که همسفرت هستند واقعا مسیر دیگری دارند که اول متوجه نمیشی.  ولی وقتی آخرشبه و همه خمارند و گیج و قاتی میفهمی طرف سه تا ایستگاه اون ور تر پیاده شده و فقط کیفش مونده رو صندلی بغلی.............خوب مگه همین دو دقیقه پیش نبود که داشتیم کپ میزدیم؟............... بعد یکهو متوجه میشی که دوسال گذشته........بعد متوجه میشی ده سال گذشته...........بعد متوجه میشی که فقط داشتی با خودت حرف میزدی.  البته خودم را میگم ها.  اصلا آدم ها برای همین دنبال مواد توهم زا میگردند نه؟  خوب زندگی من اصل توهمه.......فکر کن که صبح پاشی و ندونی کدام کشوری، چند سالته، انگشت پات که درد میکنه شب قبل به کدوم پایه ی میزی خورده........حتی اصلا در وجود و جنسیتت هم شک کنی ......همه ی فکرهات ایده ها، یادها،خنده ها گریه ها کلا در یک آن پاک شده باشند.....در یک لحظه.............یک آن.............معلق...........بدون هیچ هویت...... ...تا حالا اینجوری شدی؟  اگه شدی میفهمی که پیمان ابدالی بودن یعنی چی..........

ولی سفر من پایانی نداره.  بعضی وقت ها برمیگردم ایستگاه های قدیمی و همه چیز مثل قبله.  مثل همین پریروز در پراگ با الکس و مارتین و استیو و کاوه کنار رودخانه ولاتوا در ناپلاوکا.....انگار همین دیروزش بود که داشتیم آبجوها را یکی یکی میرفتیم بالا، دخترای دامن کوتاه را دید میزدیم و بدو بدو دنبال دستشویی خالی میگشتیم. اگه دوست دختر مارتین حامله نشده بود و ما با همدیگه همزمان سوال نکرده بودیم که بار آخر کی بوjد که اینجوری دور هم بودیم به هیچ عنوان به عقلمان هم نمیرسید که دوسال پیش بود............دو سال پیش.........دو سال گذشته........بعضی مواقع خیلی چیزا مثل قبله ولی با یک روش منطقی تغییراتی کرده مثل دیدن نیوشا و بیتا و کودک عزیزشان که دل من را برد..............ولی بعضی وقتا برمیگردم و میبینم که ایستگاه ایستگاهه ولی کسی دیگه توش نیست......حتی کسی یادش هم نمیاد.....حتی بعضی ها سفر را انکار میکنند..........البته ناگفته نمونه بعضی ایستگاه ها و مسافرها و سفر ها را خودم فراموش کردم......................حتی همان همسفرهای قدیم را هم که میبینم هیچ خاطره ی مشترکی باهام ندارند.......................این رو تو سفرم به آمریکا درک کردم......................دو سه تا دوست و همسفر قدیمی یک چیزهایی یادشون بود....که باز هم باعث شادی شد و میشه و خواهد شد.........................ولی بعضی ها اصلا انگار نه انگار که ما با هم پیاله ها خالی کردیم تو ایستگاه ها............................. خوب سفره دیگه...........زمانه.......میگذره.......مستیه میپره...............خماریش میمونه تو حافظه...................

بعضی وقتها خودم هم ایستگاه ها را یادم نمیاد.......ریزش فکر.....ریزش مو........یا شلاق این گردونه...........زمانه دیگه............میگذره..........  پسرم بهم میگه من ریست میشم یعنی در یک آن کلا همه چیز را فراموش میکنم.............شاید حرف هام رو.........شاید قول هام رو.............البته همه اش هم منفی نیست، یعنی بعضی وقت ها بذرهایی را که کاشتم توی گلدون های ایستگاه ها.........همون هایی که بعضی وقتا برمیگردم و فکر میکنم چقدر آشناست ولی اصل کاشت  را هم فراموش میکنم........شنیدم که اسم یک پرنده که غذایش را قایم میکند و بعد یادش میره "اسکله".......من ترجیح میدم همون کلمه ادبی کسخول را استفاده کنم..................راست میگه من کارهام، رفتارم، احساسم، برنامه هام، خوشی هام، ناخوشی هام، دلدادگی هام، شکست هام ......همه و همه براساس مسافر ابدی بودنمه....... نمیدونم خوبه یا بده یا اصلا خوب یا بد چه معنی داره.............

تو سفر بودن معنی را از همه چیز میگیره ولی دوباره به همه چیز یک معنی دیگه میده.............ولی خوب همینه دیگه.......زندگیه..........فقط زندگی.............شاید من زیاد جدی میگیرم ولی شاید هم فقط توی یک مسیرهای خاص یک سری چیزها را جدی میگیرم................این زمونه بهم یاد داده با درد و کوفت و مرض هم که شده باید قبول کنم که آدم مسافر را جدی نمیگیرند...........هیچ کجا............نه تو کار کسب...........نه تو کار هنر...............و نه تو کار دل...............هیچ کجا آدم مسافر را جدی نمیگیرند.....................بیخودی زر میزنم.....بیخودی داد و فریاد میکنم و مینالم...............بیخودی شعر و آهنگ میسازم............واقعا "نگرد نیست، گشتم نبود" را باید شعار خودم کنم................نیست.........هیچ کدامشان نه از طرف من و نه از طرف این گیتی لعنتی که حداقل اگه خواننده بود صداش خوب بود..............................یعنی حتی برای یک سفر کوتاه هم نیست...........دو سال .......ده سال.......سی سال......و امسال که میشه پنجاه سال.

سفرها فقط لحظه های به یاد ماندنی دارند.  و بعضی از این لحظات مانند کشیده شدن دسته ترمز اضطراری قطار درست هنگامی که قطار به بالاترین سرعت خود رسیده تمام چهارچوب بدنم را جابجا میکنند............یک لحظه است دیگه.........میگذره.......

یک لحظه است.  فقط یک لحظه...........یک لحظه فکر کنی......زمانی که دوستانت بجایی اینکه بگویند "خوب برنامه های بعدی ات  چی یند؟" ....................................................................................با لبخندی پر آرامش میگویند "خوب از ماجراهات تعریف کن."..............................................یک لحظه است........................  فقط یک لحظه ........یک لحظه که دقیق فکر کنم..........................................................آیا من به منزلی جدید در مسیر زندگی ام رسیده ام؟............ یا شاید این آخرین ایستگاهی بود که رسیدم..........باید منتظر قطار بعدی باشم.........امیدوارم زیاد تاخییر نداشته باشه......دو سال.......ده سال........تا آخر


پیمان ابدالی  در یک کوپه
توی قطار ICE622  به طرف دوسلدورف جایی در آلمان
21 آوريل 15

Thursday, March 5, 2015

Winter's song


I dreamt and searched everywhere 
for an eyesome maiden,
with eating eyes and wavy hair
beating heart traversing mine
passionate but honest and truly fair
but couldn't find her anywhere

Eagerness brought me but despair,
even in a cold and snowy winter air
when her eyes sparkled with a flare
her lips like torch flames in the passionate air
she turned away as I kissed her there
then she left and was not there.

Melodious songs composed with care
presented as gifts , unique and rare
could not change her unwavering stare
Lost into the abyss, like a deathbed prayer
torn into pieces with battering wear
she whispered something in midair 
and as I returned 
I could not find her there

Alas I drove for five hundred miles
Through the desert in a snowy night
where I read a commoner's verse
on the back of a passing truck
"Don't search; I did;
She is not there......." 

Payman Abdali
March 6th 2015

Saturday, September 20, 2014

عشق در يك بعد از ظهر برفى - Love on a snowy afternoon


مينوشم هر جرعه ى با تو بودن 
مى شمارم هر نفس پر حرارتت را
ميرقصم با هر تپش قلبى كه
به شوق و شور و نياز رسيدن 
به آهنگ هوس نهفته در نگاه 
به ترس گذر از مرز رسوايى
ميتپد افسار گسيخته
ميتپد ديوانه وار
بى قرار در سينه ى تو
پر شرر در آغوش من
در يك بعد از ظهر برفى



I drink every sip of our togetherness 
and count every burning breath
I dance with each beat of your heart
that beats 
on passion and longing
on the yearning hidden in every glimpse
on the fear of infatuation revealed
that beats restlessly, unbridled
in your chest
flaring with compassion
in my arms
on a snowy afternoon.

Love, making love on a snowy afternoon
عشق بازى، عشق در يك بعد از ظهر برفى

Thursday, September 11, 2014

Forty



Forty days ago you simply flew away,
Forty words describe my utter disarray
My constitution fell apart my beliefs swayed,
My child within froze, forgot how to play
Forty teardrops falling, forty sighs in despair
Forty times I screamed
"Goodbye"

Tuesday, July 8, 2014

FOOFARAW



Its ok, I am fine,
just a little heartbroken thats all
just a little dizziness in the head
just a little numbness in the left hand

Its ok, I am ok
just a bit confused, but thats just me
just a bit left out, but thats just a fuss
just a bit broken it happens to everyone

          This is a nagging moment
          This is a small complaint

                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw

I can never argue with someone who is always right
I can’t question the logic even if its as dark as night
I am ready to explode inside my yearning brain
but I do it privately to avoid a wasteful fight.

          This is a nagging moment
          This is a small complaint

                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw


Its ok if you are fine
Its always my fault, yes, I now understand
Its never what it seems, I have to comprehend
Some call it betrayal, but who are they to command?

Its ok, don’t you worry
I always come back home,
the one who embrace the shame
I always take the blame

          This is a nagging moment
          This is a small complaint

                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw
                    This is just a foofaraw

Payman Abdali
July 8th, 2014

Tuesday, July 1, 2014

dactylogram

how do I describe my feelings?
mixed, sinusoidal, suicidal
empty, filled, none
I don’t believe in magic
as John may have said
neither in Jesus nor in miracles
chance maybe

redirection in every aspect
redesign in every corner
rethink in every word
rewrite every belief
is there any?

floating and drinking
complaining and mocking myself
and every synthetic smile around
every fake gesture
every lie
hover over the cloud
of the purple haze of my mind

I found myself alone,
in the lonely heat of Tehran
lost and lonely

just like the moment before the tunnel

Payman
July 1st, 2014