Saturday, October 30, 2010

How long do we wait

When do we reap, our lifetime plow

Sink our teeth into the precious prize

When would we drink to this ice-age thaw

When do we rise? When do we rise?

When would the world see our worldly worth

Before the dust of our graves circle the globe

All the yearning, all the hope

Are they worth, is this worth?

Wednesday, August 4, 2010

پنجره

از پنجره به بیرون نگاه می کنم. از پنجره ای که چندین سال پیش، غروب نارنجی خورشید را بارها نظاره‌ گر بودم. این بار صبح است. برج مرداد است ولی باد خنکی به صورتم سیلی می زند. برج مرداد ولی چون مهر، چون آبان. مثل پاییز، پر خاطره.
دنبال رعد و برق می گردم و نیاز به یک تصادف، یک اتفاق معجزه آسا و یا بهتر است بگویم برق آسا دارم. شاید دنبال یک توفان پاییزی در نیمه تابستان هستم.

اینجا، در طبقه دهم یک ساختمان، در نیمه شمالی تهران، جایی که چندین سال در آن کار کردم، پشت به پنجره و رو به مشرق شهر می نشینم، همهمه خیابان در صدای مبهم دستگاه تهویه گم می شود.

آن روزها کنار این پنجره بارها خودم را مجسم می کردم که به خیابان می‌پرم و در پندار خویش به آرامی از پشت پنجره طبقه های پایین رد می‌شوم و آدمها را هنگام کار کردن می بینم.
تعجب زنی در طبقه هشتم که مسیر سقوط مرا از بالای پنجره به پایین آن با لیوان قهوه ای در دست تماشا می کند. لبخند او که به تعجب و سپس ترس تبدیل شد، در ذهنم نقش می بندد و افتادن لیوان از دست او، مانند یک صحنه آرام شده سینمایی. من حتی صدای شکستن لیوان و پخش شدن محتویات آن را روی زمین سنگی شنیدم. حتی سردی زمین را که قهوه داغ روی آن پاشید حس کردم.
چقدر زمین تنهاست. چقدر تنهایی سرد است و من چقدر می‌خواستم لحظه ای تنها و سرد باشم. لحظه ای همچون فرود یک رعد بی صدا در دور دست‌ها. بر تپه ای که آدمی تنها، برای نیایش دور از تظاهر، به آن پناه برده و رعد آسمان در یک لحظه بر سرش فرود آمد و در زمانی کمتر از یک بازدم زندگی را از او ربود.

از پنجره به بیرون نگاه می کنم. چندین سال، بسیار چهره، حرف‌هایی ناتمام و یک دنیا زندگی از پیش چشمانم عبورمی کند.
موتور سواری از فاصله دور نزدیک می‌شود، همچون خاطراتی که از سال ها دور به یاد می‌آورم. صدای گوش خراش موتور در کوچه پشتی پیچید، مثل حرف‌هایی ناگفته که در شلوغی شهر گم شد. نجوا هایی که مُرد و هرگز شنیده نشد. و شنیده هایی که ای کاش گفته نمی‌شد. حرف‌هایی که باکینه آمیخت و همچون بغضی کهنه به دردی مزمن و ابدی تبدیل شد.

من هنوز هستم. روزهایی ممتد پشت این پنجره می‌آیم و با لبخندی بر لب و آهی از گذر زمان به روزهای پر خاطره می‌اندیشم و از پنجره عبور می کنم. شاید در توفان یک روز پاییزی، برای دیدن غروب نارنجی خورشید، دوباره به پشت این پنجره بازگردم. شاید

(با تشکر از پ س)

Saturday, July 17, 2010

آتش و آب


تو همه دلهره یی
تو همون شمارش تپیدن سینه من
یا به هنگام حضور
یا به هنگام عبور
هم به هنگام سلام ، هم به هنگام وداع

تو همون سرگیجه یی
تو همون فکر فرار از انتظار
حتی در چند ثانیه
حتی یک پلک زدن
حتی فکر لحظه یی دور بودن

من و این شوق درون و من و این شور وجود
من و این سوز دل و کشمکش بود و نبود
من و این دلهره و سرگیجه و حال خراب
من و این خواب وفاق و من و این آتش و آب

تو همون خواب عجیبی
تو همون کابوس بودن؛ نرسیدن
در زمان بی زمانی
در کنار و در فراسوی افق
در فراق و در وفاق و درکنار و دوردست


تو همون حال خرابی
در قفس حبس شدن نای نفس
تو همون آه دلی
درهم و پیچیدن نبض غریب
همهمه در گوش شنیدن؛ واهمه ازدور بودن

من و این شوق درون و من و این شور وجود
من و این سوز دل و کشمکش بود و نبود
من و این دلهره و سرگیجه و حال خراب
من و این خواب وفاق و من و این آتش و آب

Sunday, June 20, 2010

For Allah’s will

Darkness crept in at night
Devouring every glimpse of light
“justice” a distant fainting word
Only traitor’s waltz in sight

The reign of terror yearning power
Consumed with fury, rage and anger
expanded their evil empire,
Spread like cancer, every hour

A lonely tent stood still
As if it were by Allah’s will
Broken arrows, broken swords,
Blood stained bodies across the hill
All were lost but Allah’s will
All were lost but Allah’s will

There she was, our righteous lady
Our holy lady, our lonely lady
In the depth of haze and dust
By the shadows of fear and unjust
She screamed:
“Who is there to help me, in my flight towards the light?”
“Who is there to follow, who is left to search for light?”

The world stood still,
As if it were by Allah’s will
And in the time of deep distress
In the world of hopelessness
Someone lit a candle….
Our lady said:
In search of light, candles aflame
Deny injustice, candles aflame
Praise our martyrs, candles aflame
For my brother’s blood, candles aflame
For our children’s lives, candles aflame
For Allah’s will, candles aflame….



به خواست الله

تاریکی در شب می خزید
و هر سوسوی نوری را می بلعید
”عدالت“ واژه یی کمرنگ در دور دست ها
فقط پایکوبی خیانت کاران دیده می شد.

سلطنت ترس؛ نیازمند قدرت
فرورفته در غضب و خشم و عصبانیت
امپراتوری شیطانی خود را گسترش می دادند
همانند رشد سرطانی در هر ساعت

در این میان خیمه یی به تنهای باقی مانده بود
به خواست الله بود که باقی مانده بود
تیر های شکسته، شمشیرهای شکسته
بدن های خون آلود تمامی تپه ها را پوشانده بود
همه چیز بجز خواست الله نابود شده بود
همه چیز بجز خواست الله نابود شده بود

در آنجا بانوی صالح ما ایستاده بود
بانوی پاکدامن ما، بانوی تنهای ما
در عمق تیرگی و غبار
و در سایه ترس و بی عدالتی
فریاد زد:
کیست که مرا یاری دهد؟ در مسیر نور؟
کیست که رهرو یافتن نور باشد؟

جهان ایستاد
چنانکه به خواست خدا باشد
و در آن زمان پریشانی
و در دنیای بی امیدی
کسی شمعی روشن کرد....
بانوی ما گفت:
در راه یافتن نور، شمعی بیافروزید
در اعتراض به بی عدالتی، شمعی بیافروزید
برای ستودن راه شهدا، شمعی بیافروزید
برای خون برادرم، شمعی بیافروزید
برای زندگی فرزندانمان، شمعی بیافروزید
برای خواست الله، شمعی بیافروزید

Wednesday, June 9, 2010

1929


1
9
2
9

I take a jug of wine,
spit destiny in the face,
but then surrender to the reality
there is no immortality
not for the mind and not for the soul
but the bitter taste of wine
keeps me sober for a while
to remind me of the crash of 29
of nineteen twenty nine

actions and consequences,
endless perpetual sequences
of treachery, distrust and paranoiac deeds
of schizophrenic balderdash
imprisons not one; but all
and nothing would be fine
after 1929

and their women became PERSONS in 29
and our PERSONS are being confined to their homes in 29
and BBC televised the news in 29
and our television is now banned in 29
and conflict started by the Western Wall in 29
and now we are surrounded by international walls in 29

war, war and more war
hate, revulsion and disgust
lies, corruption and deceit
murder, rape and imprisonment
would not bring me a virgin in heavens
and nothing would be fine
after 1929

Oh cupbearer, pour more wine
Ah gatekeeper, draw the line
Ah moon-watcher, show me a sign
And promise me everything would be fine
After resolution 1929

Saturday, April 10, 2010

A sin, a lie

It’s not a sin to wish to be happy
even if “the end” has long time passed
and to sin is to lie and to lie is to sin
so where do we go from here?

It’s not a lie to be what you are
even if what you are is “nothing”
and nothing can be something, if we find
a single joy in our lives.

And the question remains: “are you enjoying what you are?”
Alcohol, Sex, Drugs, come as you are
bring the temporary joy for this incremental being
and just “be” even for a nano-second
just enjoy
even for a drunken minute, or a high in the sky, a joyous breath

To be happy is to love,
from inside, from outside, from every conceivable angle
and what if there is no love?
and what if what you think is love is just
an elevated emotional rollercoaster

A sin, a lie

a piece of worthless span
between “the end” and the “coming” and the “nothing”

Saturday, March 27, 2010

خواب

هر چه خواستم
کمتربودی
هر چه بودم
کمتر خواستی
هرچه گفتی
نشنیدم من
هرچه گفتم
تو فقط خندیدی
هرچه دورم
آرام تر هستی
هرچه نزدیک
خسته تر هستی
هر چه خواستی
نتوانستم
هرچه کردم
بی نظر بودی
هر که دیدم
با تو سنجیدم
هر که خواستم
نپسندیدم
هر جا رفتی
شادتر بودی
وقت برگشت
پر زغم بودی
هر چه بگذشت
بر غمت افزود
نا امیدی کرد
رشته ها مان پود
تو به من گفتی
من جفا کارم
من به تو گفتم
تو گنه کاری
هرچه بودش
دیگر اینجا نیست
این من و تو؛ ما
دیگر آن ما نیست
هرچه بودش بود
یک زمان ناب بود
یا که شاید هم
همه در خواب بود